
غسل آئینه
بُرد در شـب پـیـکـری هـمـرنـگ شـب بعدازآن شب،نام شب شد ننگ شب
شسته دست از جان،تن جانانه شست شمع شد ، خاکستر پروانه شست
روشنانـش را فـلـک خــامـــوش کــرد ابرها را پنبـه هــای گـــوش کـــرد
تا نبیـنـد چـشـم گـردون ، پـیـکــرش نشنود تا ضجّـه های هـمـســرش
هم مدینه سینهای بیغم نـداشـت هم دلی بیاشک وخون، عالم نـداشت
نیست در کس طا قت بـشـنیـدنـش با علی یا رب چه شـد ؟ با دیدنش
درد آن جان جهان ، از تـن شـنـیــد راز غسل از زیر پـیـراهـن شـنــیــد
جان هستی گشته بود از تن جدای نیستی میخواست،هـستی ازخدای
دست دست حق چو بر بازو رسید آنچنان خم شد که تا زانو رســیـــد
دست و باز و گفـتـگـوهـا داشــتـنــد بـهـر هــم ، بـــاز آرزوهــا داشـتـنـــد
دست ، از بازوی بشکـسـتـه خـجـل بازو از دستی که شد بسته خجـل
بـا زبـان زخــم ، بــازو ، راز گــفــت دست حق،شد گـوش و آن نجوا شنفت
سیـنـــه و بـــازو و پــهلـــو از درون هر سه بر هم گریه میکردند خـون
گفت بازو ، من که رفتم خونـفشان تو ، یـدالله ، فــوق ایـدیـهـم ، بــمــان
راز هستی در کفن پیـچـیـده شــد لالهای با یاسمن پــوشــیــده شــد
التماس دعا
یا حق...