يا رب الحسين ، به حق الحسين ، اشف صدر الحسين ، به ظهورالمهدی (عج)
غبار بر آسمان، خورشید بر زمین، خون خون خدا بر خاک،در جستجوی عدالتی که خون شد بر چشم ناپاکان و دست شد برای فشردن گلویشان...
عاشورا، کربلا بزم عرشیان شد که پای بکوبند با خلخالهایی از بلور خون و دست افشانند با موسیقی آرام شهادت، لب های ترک خورده را ، خدا بوسید،و فرات را جاری ساخت بر گلویشان؛ که از فلک آسمانی تر بودند، و خونشان بر جای ماند، تا ابد بر خاک،که خاک را تقدس بخشد، که خاک را کربلا کند...
عباس کنار آب اما تشنه...
حسین بر زمین اما در آسمان...
ورقیه آرام کنار دیوار،دیوار نه آوار...
با رقیه هیچکس بازی نکرد، هیچکس حتی خاک خرابه را نگرفت، هیچکس چشم هایش را نفهمید که خیره خیر مانده بود در انتظار بابایی که نیامد، نیامد،نیامد، آمد اما...
و رقیه با همه بزرگی تمام کودکانه های دنیا را گریست، برای بابایی که آمد اما...
و نالید از تمام دست هایی که خدا را روی سجاده قربانی کردند، نالید از چشمانی که ندیدند و از نگاههایی که طاقت دیدن داشتند، دیدن سر بابا در مقابل سه سالگی های او...
بر گلویش غبار هزار هزار بغض، و بر دلش کرور کرور حرف که خاک خورد و خاک خورد تا خسبید، با لالایی عمه ، بر دامان عمه تا ابد...
و عمه ماند و رسالتی بر دوش، در میان خیمه سوخته ها،زینب غلط تمام دیکته های دنیا را گرفت،هیچکس او را معنی نخواهد کرد؛ مثل همه واژه های آشنایی که قدرت معنا کردنشان را نداریم، اما او تمام خوب های دنیا را معنی کرد و از همانجا قصه زنجیر ها شروع شد...
قصه زنجیر هایی که بالا رفت و فرود آمد...
قصه دست هایی که بر سینه کوبید...
قطره قطره اشک هایی که در کنار لب ها مرد...
وصدای عشق
که ماندگار شد
در سکوت مطلق این شب های بوران زده ...
التماس دعا
یا حق...