بسم رب المهدی
سلام
خیلی کم پیش میاد که من از خودم یا خاطراتم توی وبلاگم بنویسم،الان هم نمیخواستم بنویسم،ولی دیدم بچه ها همه نوشتن،گفتم منم بنویسم.
تف به ریا،امسال هم خدا جون باز نظری به من انداخت و توی مهمونی خودش راهم داد.همه کسایی که امسال با هم بودیم یه طور خاصی به این مهمونی دعوت شدیم،همه بعد از کلی نا امیدی و ناراحتی ،دقیقه ۹۰ به این مهمونی راه پیدا کردیم.
من که از ۲ ماه پیش داشتم پیگیری میکردم تا روز آخر نتونستم کاری کنم و همه جا پر شده بود.روز آخر به این فکر میکردم که تو این یک سال چه کار کردم که خدا با من قهر کرده و منو لایق نمیدونه که به خونش برم.خیلی ناراحت بودم و نا امید،تا این که آخرین شب دعوتنامه موسسه توسعه ی وبلاگ های دینی رو رو تو نت دیدم و با نا امیدی پرش کردم.فکر میکردم خبری نمیشه،از صبح هم همش منتظر بودم ولی وقتی دیدم خبری نشد بازم نا امید شدم.تا اینکه ساعت ۲ بعد از ظهر باهام تماس گرفتن و گفتن که برای اعتکاف تشریف ببرید به مسجد حضرت ابوالفضل (پشت دانشگاه صنعتی شریف).اشک تو چشام جمع شده بود حتی تا دقیقه آخر هم باورم نمیشد.
آخه من دم اذان صبح با خدا قهر کرده بودم و ....
بگذریم،دیدم نه، هنوز یه ذره خوبم و خدا منو یادش نرفته،من یادم رفته بود خدا خیلی بزرگتر از اونیه که من فکر میکردم.خیلی خوشحال بودم،برای نماز مغرب و عشاء با خانواده رفتیم مسجد و ....
بیشتر، بچه های وبلاگ نویس بودن.همه اومدن تا اذان صبح همه جمع شدیم.خیلی ها تو اوج نا امیدی اومده بودن،منم یکی از اون ها.
با اون که امسال با پارسال خیلی فرق داست،ولی بازم تونستیم ۳ روز رو فقط به خودمون و خدای خودمون اختصاص بدیم . با هاش از درد دلهامون و دلتنگی هامون بگیم.تونستیم بهش بگیم خدا جون دیگه واقعا خسته شدیم.دیگه برسون...
یه مزیت دیگش هم پیدا کردن دوستای خوبی بود که الان خیلی دلم براشون تنگ شده.
نیکادل عزیزم که نوشته هاش حرف نداشت.
یاس خوبم که هنوز نگاه مهربونش یادمه.
ریحانه گلم،دختری که خیلی پاک و معصوم بود و هیچ وقت از ذهنم نمیره.
سارا خانم مهربون که با اون که سنش کم بود ولی خیلی بزرگ بود.
عین البصر(که یه جورایی مثل خودم بود،البته خیلی بهتر از من )،مسیحا(که میشد همه چیز رو از چشمای مهربونش فهمید)،گل سرخ(که توی جمعمون فکر کنم آرومترین و مهربان ترین بود)،و خیلی های دیگه که جزء وبلاگ نویسها نبودن.
سه روز خوبی بود،روز آخر همه دعامون این بود که سال دیگه هممون با هم تو مسجد النبی معتکف بشیم و دیگه میدونیم خدا خیلی بزرگه و این آرزومون هم برآورده میکنه.
آخر سر هم میخوام بگم خدا جونم منو ببخش ،که این قدر کوچک بودم که بزرگی و کرم و مهربونی تو رو از یاد بردم و فکر کردم تو بنده هات رو فراموش میکنی.
منو ببخش که مثل اون دختری نبودم که تو این سه روز، با اون که از سلامت کامل جسمی برخوردار نبود،ولی تو رو خیلی بهتر از من صدا میکرد .
منو ببخش که نتونستم اون طور که باید از مادر شهیدی که خیلی هم سنش بالا بود،حلالیت بطلبم.
منو ببخش ،برای اینکه با اون که خیلی گناه کارم تو مثل همیشه یه پرده روی اعمالم کشیدی و همه فکر میکنن من بنده خوب توام وبه من التماس دعا میگن و باز من قدر تو خدای خوبم رو نمیدونم.
منو ببخش که هنوز آدم نشدم .....
التماس دعا
یا حق...