بسم رب المهدی
باران بهاری اینبار آبستن بغض تلخی است که زائیده ی
مصیبتی است بس سنگین.گهواره زمان اینبار،گهواره ی خالی
کودکی است که حلقوم طلایی اش،مقصد تیر زهر آلود ستم بود .
بهار آمد،زمستان رفت و رو سیاهی اینبار به ابلیسان زمان ماند.
ژاله ی سرخ روی گلبرگ ها قطره باران نیست خون خون خداست.
چهل غروب غمناک از عاشورا گذشت و به بهار رسید.
سبزی بهار و قداست خون حسین هدیه به پیشگاه فرزند قائم حسین و حجت خدا...
با عشقی مضاعف بهار و اربعین حسین را،گرامی میداریم/.
امشب از ارض و سماء بوی خدا می آید
عطر یار از طرف کرببلا می آید...
بی دلان سوی حرم در حرکت...همه بی هوش و هواس!
همه لبریز ز عشق و احساس!رو به سوی عباس(ع)
و ملائک همه در حال نگاه...همه در حسرت و آه...
همه بنشسته به راه!کاروان در حرکت...
شاید امشب بتوان بر حرم یار رسید...
یا دل از هر چه به جز صورت زیبای نگار...
از سر عشق برید!
کاروان قافله ای از فقراست!
آخر عشق بلاست!
رمز عاشق کشی از بیدلی است...!
من ندانم که چه آمد به سرم از عشقت؟!
من نفهمیده ام از کی به تو بیمار شدم؟!
کاش میشد که مرا خون بدل و زار کنی!
تا ز آهنگ و ریا...رو به بی رنگی و اخلاص آرم...
کاش میشد!که تو در لحظه بی چارگیم
لا اقل از من آواره فقط یاد کنی!
کاش میشد!به نگاهی دل من از درون ساخته...آباد کنی!
این گدا سخت به دنبال عطاست...
پیرو درد و دواست...
آخر عشق بلاست...!
شعر:علی مقدم
التماس دعا
یاحق...