تبليغاتX
خاتون نيلوفری
روياي شيرين

                              

                           به منا سبت ولادت امام زمان

 

همه چيز از يك  رويا شروع شد از يك شب آفتابي و يك لبخند.

علي همواره تنها بود و از دوري محبوبش مي سرود .

يك روز ميآيي تو از راه

يك روز خوب و پاك و زيبا

با يك نگاه روشن تو

آن روز مي خندند گل ها

……

تو سبزي و سر شار از نور

من مثل شب تار و سياهم

بي تو  دلم مثل خزان است

آكنده از اندوه و آهم…

علي بارها به سفر حج شتافت اما هرگز به آرزوي خويش دست  نيافت .سرانجام آن شب افتابي و روشن از راه رسيد و علي پيغام يار را از زبان كسي شنيد)اي علي خداوند به تو فرمان ميدهد كه امسال نيز حج كني!)

عطر گل نرگس در سرايش پيچيده بود و خواب از چشمانش مي ربود شايد آن شب طولاني ترين شب زندگي اش بود .دلش تاب نداشت و چشمانش در انتظار طلوع آفتاب ...او راز آن شب را در دلش نهفت و به هيچ كس نگفت .

چندي بعد با كاروان راهيان كوي مهتاب رهسپار مدينه شد و در آن ديار به جستجوي بازماندگان امام عسكري عليه السلام بر آمد;اما هيچ نشاني از آنان نبود.منزل منزل راه مي پيمود ...از (جحفه)تا  (غدير)و لحظه اي از ياد معشوق غافل نميشد.در مسجد جحفه و خلوت تنهايي اش چهره بر خاك نهاد و به عاشق ترين معشوق دل داد.احساس ميكرد تاب و توانش تمام شده و در آتش اشتياق ميسوزد سرانجام به مكه رفت و در مسجدالحرام اعتكاف كرد.خوب ميدانست لحظه ي ديدار نزديك است و ... عاقبت شبي ديگر از راه رسيد;شبي سپيد كه در آن علي ،هنگام طواف ،جواني زيبا روي را ديد كه عطر خوشي از وي مي تراويد.آرام گام بر ميداشت و پيرامون خانه ي خدا طواف ميكرد.علي ،بي اختيار به سويش شتافت و دست هاي لرزانش را بر شانه هاي جوان نهاد.جوان ، لبخندي دلنشين بر لب داشت و نگاه نافذش وجود علي را آرامش مي بخشيد...

_از كدام دياري؟

_اهل عراقم.

_كدام عراق؟

_اهواز

_خضيب را ميشناسي؟

او دعوت حق را اجابت كردو...

_خدايش رحمت كند كه شبها بيدار و اشكش پيوسته جاري بود.آيا علي بن مهزيار را ميشناسي؟

_من علي هستم.

_اي ابوالحسن !خداوند تو را نگهدارد.نشانه ي امام عسكري (ع)را چه كردي؟

_اينك نزد من است.

_آن را بيرون بياور.

علي،دست در جيب هايش كرد و انگشتري را كه امام عسكري(ع)به وي بخشيده بود،به جوان نشان داد.ديدگان جوان،يكباره،پر از اشك شد و سخت گريست.

_اي پسر مهزيار!خداوند به تو اجازه ميدهد،به محل اقامتت بر گرد و شب هنگام به (شعب بني عامر)بيا.آنجا منتظرت هستم.

علي،سر از پا نميشناخت.شادان به منزلش بازگشت و اثاثش را بر شترش بار كرد.سوار شدوتا ميعادگاه به سرعت راند.جوان در محل ملاقات به انتظار ايستاده بود.او پياده و علي ،سوار بر شتر راه را پيمودندو گفتگو ميكردند.كوه هاي (عرفات)و(منا)را پشت سر گذاشتندو به كوه (طائف)رسيدند.علي در آن ديار به فرمان جوان،نماز شب خواند.آنگاه هر دو سوار شدند و تا قلعه ي كوه طائف راندند.

جوان پرسيد:

_آيا چيزي مي بيني؟

_آري،تل ريگي ميبينم كه خيمه اي بر بلنداي آن است و از درونش نور ميتراود.

_اميد و آرزوي تو در آنجاست .با من بيا!

او پيش ميرفت و علي ،در پي اش .ديگر با محبوبش فاصله ي چنداني نداشت.وقتي از كوه سرازير شدند،جوان به علي گفت :كه از شتر پياده شود!

_مهار شتر را رها كن

_آن را به چه كسي بسپارم؟

_اين جا ،حرم قائم آل محمد(ص)است.كسي جز افراد با ايمان به اين مكان راه نمي يابند و هيچ كس جز مؤمنان از آن خارج نميشوند.

مرغ دل علي در آسمان بي قراري پر ميزد .مهار شتر از دست هايش رها شدو با جوان تا نزديك چادر رفت.ديگر طاقت نداشت.ميخواست خودش را به پاي محبوب بيندازدو از درد فراق بگويد.بيست سفر و رسيدن و نرسيدن ،از بيست كوچ و ديدن و نديدن،اما همچنان بايد صبوري ميكرد.

جوان،ابتدا به درون چادر رفت و به علي گفت كه بيرون خيمه بماند! پاهاي علي ،توان نداشت .ميخواست بنشيند،ولي بايد تا آخر مي ايستاد.او ميدانست خداوند اجازه ميدهد تا محبوبش را از نزديك ببيند، يعني از همان جوان شنيده بود .

يك عمر انتظار چنين روزي را ميكشيد و اكنون به آرزوي خودش رسيده بود.

اندكي بعد،جوان-لبخند بر لب از چادر بيرون زد.علي –خرسند –پاي به درون نهاد.او پس از ساليان دراز،محبوبش را ديد . قطره هاي عرق،مانند شبنم بر صورت نوراني اش ميدرخشيد.ابروانش بلند و كماني ،و بر گونه ي راستش خالي...

سلام كرد و پاسخ شنيد ،پاسخي زيبا و دلنشين.حضرت موعود (عج)از احوال مردم عراق پرسيدو علي-اندوهگنانه-آنچه را ميدانست ،گفت.حضرتش فرمود:

_  پسر مهزيار !روزي فرا رسد كه ذلت مردم به سرافرازي تبديل شودو شما شيعيان بر ديگر مردم پيروز ميشويد...

_آقا !جاي شما دور از ما ،و آمدنتان به درازا كشيده است.

_اي پسر مهزيار!پدرم از من پيمان گرفت كه جز در كوه هاي سخت و بيا بان هاي هموار نمانم.او ((تقيه))كرد و مرا نيز به آن فرمان داد...

_آقا!چه زماني قيام ميكنيد؟

_هنگامي كه راه حج را بر شما ببندند،خورشيد و ماه در يك مكان جمع شوند و ....

_اين نشانه ها ،كي آشكار مي شوند ؟

_آن گاه كه ميان (صفا)و (مروه)قيام كنم.در حالي كه عصاي موسي و انگشتر سليمان با من باشد و مردم را به سوي محشر برانم. 

و علي-ديگر-احساس تنهايي نمي كرد.وي محبوب خود را يافته بود و هرگز حاضر به جدايي از او نبود...سرانجام حضرتش علي را فرمان بازگشت داد.علي مي خواست هر آنچه دارد،به آن حضرت(عج)هديه دهد.اما امام زمان(عج)فرمود: 

- دربازگشت به وطنت،از پولت بهره بگير.سپس در حق علي،بسيار دعا كردو پسر مهزيار،از مكه به كوفه بازگشت،هر چندتا هميشه به آن روزهاي خوب و شيرين مي انديشيد،به آن فضاي دلنشين و به ياد ماندني،و به خيمه اي كه دلش را در آن جا نهاد.  

-------------- 

و اينك «مهدي»نامي است جاري بر هر زبان. 

ظهور و قيام،حقيقتي است فراروي عاشقان عصمت و نور. 

شعله شراره انگيز،در تاريخ دلدادگي و مشعلي درخشنده فراراه رهپويان عشق. 

نيمه شعبان،سر آغاز حريت است و پايان ايام غم. 

در خزان طبيعت،ديوان اندوه بسته شد،پرده هاي تلواسه كنار رفت. 

مهر سپهر وفا به منظومه محبت آمد و خورشيد ولا،در سراي گيتي اقامت گزيد. 

بشارت نور آمد و باران هور باريد.خجسته باد نيمه شعبان،روز سرور و عزت آزادگان و منتظران.

 

 

 

+ : نوشته شده توسط منتظر : دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384 : ساعت 15:48 :
میلاد سه گل آسمانی

با نام وياد خدا   

 

جشن ميلاد آسماني مرداني است،كه هر وقت اسمشون به گوشم مي خوره ،دچار يه غرور و احساس خاصي مي شم.  

حسيني كه تجلي جمال خداوندي در زمين و ظهور جلال حضرت حق در زمان است.زيستن پس از آمدن حسين (ع) معناي راستين خويش را بازيافته و مردن با ابديت آسماني پيوند خورده است.شكل سياه خاك،با نام حسين عليه السلام مفهوم روشن افلاك گرفت و نام زمين از موهبت گام هاي او سربلند شد.حسين عليه السلام سرشت صالح انسان است :طينت پاك خلقت،سرچشمه اي كه تمام رود خانه ها از سرانگشت هايش جاري شده اند و همه درياها از آبشخور پر شكوه چشم هايش جوشيده اند.  

 

وسلام بر سينه سيناي عشق،در سرزمين سبز سيادت .سلام بر عباس(ع) سقاي جگر سوختگان شهيدستان كربلا .سلام بر تو ابالفضل،اي صاحب بال هاي آسماني در بهشت،و اي ساقي مهربان!سلام بر تو علمدار حسين!بر آن لحظه نوراني كه به دنيا آمدي و آن لحظه هاي سرخ،كه عاشقانه از حريم ولايت دفاع كردي.  

 

شايد تقدير چنان بود كه بماني،اما نه آن سان كه هنوز(بيمار)ت مي خوانند،اي هميشه بيدار!اي كه راه مستقيم در سايه شمشير توست!اي نخستين فرزند شهيد اول!اي افتخار بزرگ قصيده بلند(فرزدق)،آن گاه كه او تو را،حتي به شاميان هم گفت!اي فرزند اسير كشته شده فرات! اي پيام آور فرهنگ بزرگ عاشورا!هنوز هم لحظه هاي سبزي بيداري تمام تقويم هاي خورشيدي عشق،در كوچه آفتابي صداي سرخ تو،معنا مي شود.    

 

خورشيد،پرتو طلايي رنگ شعاع هايش را در زمينه اي سرخ گون تاباند.غنچه اي زيبا در دامان مطهر ليلا شكفته شد،كه عطر وجودش علي عليه السلام را به ديدار  كشاند.مولا كودك را به سينه فشرد.شبنم اشك هايش بر گل نورسته غلتيد و روح دردمندش به آينده خونبار اين طفل پاك،متصل شد.شهادت،تولد يافت.ايثار،تفسير شد.دفتر عشق ،براي ترسيم فداكاري ،زيباترين خط را سرمشق گرفت .ميلادش همه را به ياد پيامبر(ص)انداخت و خاطره ديدار آن رسول گرامي را در ذهن ها زنده كرد.

-------------------------------------- 

ولادت حضرت امام حسين عليه السلام،ميلاد حضرت ابوالفضل عليه السلام،ولادت چهارمين اختر پر فروغ آسمان ولايت و امامت،حضرت زين العابدين عليه السلام،(و چون نيستم پيشاپيش)ميلاد مسعود حضرت علي اكبر عليه السلام،را به تمامي مسلمانان جهان تيريك و تهنيت عرض مي كنم.

------------------------------------- 

يه چيز ديگه هم مي خواستم بگم،هنوز يك سال نشده كه من شروع به نوشتن اين وبلاگ كردم،نمي دونم چراوقتي  خواستم براي اين وبلاگ اسم بزارم،اسم حضرت رقيه را براش انتخاب كردم،بعد همون موقع از اين خانم كوچولو خواستم كه من رو بطلبه و به پابوسش برم،آخه اين خاتون نيلوفري براي من خيلي عزيزه،و الان هم اگه سعادت داشته باشم مي خوام به پابوس خودش و عمه صبورش برم.دو سال پيش از بابا و عموي بزرگوارش خواستم كه كمكم كنند،والان هم مي خوام برم از خودش بخوام،شما هم برام دعا كنيد كه هم زيارتم در درگاهشون مورد قبول واقع بشه و هم خودم ديگه اون آدم قبل نباشم.   

 

التماس دعا

يا حق...
+ : نوشته شده توسط منتظر : پنجشنبه هفدهم شهریور 1384 : ساعت 3:22 :