سلام
امروز مي خوام يه داستان را براتون بنويسم.
البته داستان كه چه عرض كنم واقعيت داره و اين ماجرا براي يكي از اقوام دور ما اتفاق افتاده .
اميدوارم با خوندن اين داستان يه تلنگر كوچيك بخوريم و يه ذره به خودمون بيايم.
اين نوشته رو از زبان مادر وحيد براتون مي نويسم.
خوشحال مي شم نظرتون رو بدونم.
به نام خدا
اولين شب جمعه ماه رمضان سال1382،من به همراه دخترانم براي افطار خانه مادرم مي رفتم كه هر چقدر اصرار كردم وحيد با ما نيامد و دوست داشت در خانه تنها باشد،من هم افطار او را آماده كردم و همراه بچه ها به خانه مادرم رفتم.حدود ساعت 11 شب وقتي به خانه برگشتيم،ديدم وحيد گوشه هال خوابيده و وقتي صدايش كردم با خستگي زياد انگار كه سالها خوابيده است از خواب بيدار شد و به اتاق خودش رفت و خوابيد.
موقع سحر هر كاري كردم بيدار نشد،ساعت 9 صبح از خواب بيدار شد ،مرا و دو خواهرش را صدا زد،ما را در آغوش گرفت و زار زار گريه مي كرد و مي گفت مادرم مرا حلال كن و از من راضي باش و خواهرانش را در آغوش گرفت و بوسيد و گفت بچه ها نماز را فراموش نكنيد،به خدا قسم من ديشب در همين اتاق داشتم مي مردم،تمامي اعمال خودم را و آخرتم را در اينجا ديدم،
ما به او گفتيم كه خواب ديده اي ،نترس چيزي نيست،همچنان كه او گريه مي كرد،مي گفت بخدا قسم خواب نبوده و عين واقعيت بود،اگر حرف من رو باور نداريد برويد لاي قرآن را باز كنيد،
سوره فرقان را نگاه كنيد،گل زيبايي ديشب به من داده اند و من لاي قرآن گذاشته ام،من به طرف قرآن رفتم ،سوره فرقان را باز كردم ،ديدم يك عدد گل شقايق كه به چشم او گل محمدي آمده بود لاي قرآن است از آنجا فهميدم كه او راست مي گويد.بعد با حوصله و صداي لرزان و رنگ پريده جريان را چنان براي ما تعريف كرد كه تمامي وجود ما را وحشت گرفته بود،آن لحظه پي بردم كه چقدر ما بندگان گنه كاريم و چقدر خداي ما مهربان است.
وحيد براي ما اينچنين تعريف مي كرد.
وقتي افطار كردم و نمازم را خواندم،گوشه اي براي خودم استراحت مي كردم كه ناگهان احساس كردم كساني وارد اتاق شدند كه اتاق حالت عادي نداشت،پشت سر آنها شيطان همراه بچه هاي خود كه در غل و زنجير بودند داخل خانه شدند و روي اپن آشپز خانه نشستند.اول كمي ترسيدم،بعد ازچند دقيقه آرامش پيدا كردم،حس كردم كسي با من حرف مي زند،خوب كه نگاه كردم ديدم كسي نيست ،همه اينها را حس مي كنم و خواب هم نيستم و در كمال بيداري همه رو حس مي كردم،ناگهان صدايي به گوشم آمد و به من گفت كه برو آماده شو،ديگر وقتي براي تو نمانده ،مهلت تو تمام شده، برو غسل كن . نماز توبه بخوان و با ما بيا،من گفتم من هنوز جوانم و مي خواهم ازدواج كنم،ولي آنها اصرار داشتند و مي گفتند مهلت تو تمام شده است،وقتي آماده شدم كه به حمام بروم و غسل كنم و نماز بخوانم احساس كردم شيطان با بچه هايش مرا از اين كار منع مي كنند ولي يك نيرويي اين حس را دراز من دور كرد و به حمام رفتم،غسل توبه كردم و وقتي از حمام بيرون آمدم احساس كردم باز همان شيطان به من مي گفت كه همان طور لخت به نماز بايست و نماز بخوان،ناگهان احساس كردم نيرويي مرا از اين كار منع مي كند و مي گويد بايد در درگاه خداي خود به بهترين شكل و با بهترين لباست بيايي،رفتم لباس تميزي پوشيدم و آمده شدم براي نماز.
سوالاتي از من مي كردند،از قبيل چرا به پدر و مادرت احترام نمي كني و وقتي انكار مي كردم سرم محكم به زمين مي خورد يا چرا فلان راه را كه درست نبوده رفتي ؟من از ترس مي گفتم نه،يه همچين راهي نرفتم،اما پاهايم محكم به زمين مي خورد و شهادت مي داد كه من دروغ مي گويم.از من پرسيدند چرا فلان حرف دروغ را به زبان آورده اي ؟وقتي انكار مي كردم زبانم از دهانم بيرون مي زد و شهادت مي داد كه دروغ مي گويم.خلاصه به من مي گفتند چرا ارگ مي زني ؟گفتم من كه ارگ نمي زنم گفتند اگر براي خودت مي زني اشكال ندارد،ولي اگر براي ديگران مي زني گناه مي كني و وقتي انكار كردم،ناگهان دستانم به حركت در آمد و صداي ارگ از اتاقم شنيده مي شد،مي خواستم نوار بزارم و خودم را مشغول كنم كه ناگهان دستم به طرف بخاري رفت و بخاري را زياد كردم،بعد تلوزيون را روشن كردم،
آقاي خامنه اي مشغول صحبت كردن بودند ناگهان سوالي از آنها پرسيدم،گفتم حالامن مي خواهم از شما سوالي بپرسم،آقاي خامنه اي و امام خميني چگونه مرداني هستند؟در پاسخ گفتند،مردان بزرگ و مورد احترام.
خلاصه از ترس جلوي آينه آمدم و قتي صورتم را در آينه ديدم، ديدم هيچ خوني در وجودم احساس نمي كنم ،تمامي رگهاي بدنم بيرون زده است و چشمانم ار حدقه در آمده و صورتم زرد گونه شده بود،از ترس به طرف حياط خانه دويدم ،هر چقدر همسايه ها را صدا زدم و مي گفتم به دادم برسيد،كسي صداي مرا نمي شنيد،انگار صدايم در گلو خفه شده بود.ناگهان آسمان و حياط خانه نوراني شد و پيرمردي نوراني را ديديم،به من گفتند اين مرد را مي شناسي؟آن لحظه آن مرد را شناختم.گفتند اين مومن شهر شماست،هر بلايي كه خداوند بخواهد نازل كند به احترام اين مرد از شهر شما دور خواهد شد.خلاصه وارد اتاق شدم،شيطان با بچه هايش هر لحظه مرا تحريك مي كردند ،ولي من آنقدر دلباخته صدا و نور آنها شده بودم كه شيطان از نظر من محو شده بود.به من اجازه نماز دادند و گفتند برو نماز توبه بخوان و براي مرگ آماده باش،رفتم و وقتي شروع به نماز خواندن كردم احساس كردم چند نفر از جوانان كه همه كفن پوش هستند پشت سر من به نماز ايستاده اند،احساس كردم كه همه شهيد هستند.وقتي نماز مي خواندم،گفتند قرآن را باز كن ،سوره فرقان آمد،تمام سركشهاي قرآن درآن دنيا به شكل شاخ و برگ هاي درختان بودند،البته وقتي سوره فرقان باز شد احساس كردم كه من وارد جنگل زيبايي شده ام كه پراز درختان زيبا و قشنگ بود و زير اين درختان نهر زيباي جاري بود،يك ليوان ازآب نهر را به من دادند و من آن را نوشيدم،بسيار گوارا بود،تا كنون چنين آبي نخورده بودم،بعد وارد باغ زيبايي شدم،در آن باغ گلهاي زيبا و قشنگي بود،آسمان و زمين و رنگهاي آنجا با اين دنيا خيلي تفاوت داشت ،خلاصه يكي از گلها را چيدند و به دست من دادند كه يگ گل محمدي خيلي زيبا بود،گفتند بگذار لاي قرآن بماند.بعد از نماز احساس كردم به اين دنيا آمده ام ،گفتند حالا پاك شده اي،برو توي اتاقت بخواب و وقتي روي تختم خوابيدم احساس كردم روحم از بدنم جدا شده است،احساس كردم كه به آسمان مي روم ،نا گهان صدايي به گوشم آمد كه مي گفتند حالا خداوند به او مهلتي داده،حس كردم آن دو نفر از من جدا شده،ناگهان با صداي بستن پنجره كه يكي از همسايه ها با ديدن پنجره باز ،محكم پنجره اتاق را بست و من با شنيدن اين صدا حس كردم روحم به بدنم بازگشت،اول ترسيدم،فكر كردم كه خواب ديده ام ،بعد وقتي لباسهايم را ديدم و گل را لاي قران ديدم فهميدم كه خواب نبوده ام و همه در بيداري اتفاق افتاده است و دوباره به خواب عميقي رفتم تا صبح.
وقتي اين داستان را از زبان وحيد شنيدم ،فهميدم كه همه اين وقايع برايش اتفاق افتاده،از آن روز به بعد وحيد به كل تغيير كرد،ارگش را فروخت و اخلاقش خيلي خوب شد.تا اينكه به خدمت سربازي رفت،دو سالي گذشت،در دو ماه آخر دوباره اخلاقش تغيير كرد نه اينكه بد شده بود نه،ولي كاري ميكرد و بهونه هايي مي گرفت كه ما از دستش ناراحت بشيم و بتونيم دوريش را تحمل كنيم ،شب آخر بود كه با پدرش تماس گرفته بود و گفته بود اگه مي شه شما هم امشب مغازه رو زودتر تعطيل كن تا زودتر به خانه برويم و بيشتر پيش هم باشيم،من هم آنشب غذايي كه وحيد دوست داشت درست كردم ،آمدند و تا پاسي از شب بيدار بويدم و مي گفتيم و مي خنديديم.
فرداي آن روز ،بعد از ظهر دوستانش به اردوگاه محل خدمت او مي روند و مي گويند بيا برويم يه كم در شهر بگرديم و اون اول مخالفت مي كنه و وقتي دوستانش اصرار مي كنند ،او قبول مي كنه و حاضر مي شود و همراه آنها مي رود،حتي در مسير او جلو مي شينه ولي وقتي يكي از دوستانش پياده مي شه تا بره چيزي بخره وحيد مي ياد و در جاي او عقب مي شينه و خلاصه وقتي با سرعت زياد داشتند مي رفتند مي زنن به يه تير چراغ برق و تير مي افته روي ماشين و فقط وحيد در اون حادثه از دنيا ميره و بقيه دوستانش آسيب جزئي مي بينند.
خواهر يكي از دوستانش درست همون لحظه اي كه اون ها تصادف مي كنند در بالكن خونشون بوده كه مي بينه وحيد با لباس سربازي داره پرواز مي كنه و به سمت آسمون مي ره و همون موقع با من تماس گرفت و پرسيد وحيد كجاست كه من هم گفتم در قرارگاه هست،ولي بعد از اون با من تماس گرفتند و گفتند وحيد از بين ما رفته...
روحش شاد
التماس دعا
يا حق...
سلام
بابا مثل اينكه هيچ كس به اين وبلاگ من سري نمي زنه ![]()
كم كم دارم نا اميد مي شم.يه پيغامي چيزي... ![]()
چند وقت پيش يه شعري خوندم كه واقعا تنم لرزيد،نميدونم شما خونديد يا نه.من براتون مي نويسم.اميدوارم با خوندن اين شعر لا اقل يه تكون كوچولو به خودمون بديم ...
بنام آنكه نامش زيور زبانها ست
خواب ديدم خواب اين كه مرده ام
خواب ديدم خسته و افسرده ام
روي من خروارها از خاك بود
واي قبر من چه وحشتناك بود
تا ميان گور رفتم دل گرفت
قبركن سنگ لحد را گل گرفت
بالش زير سرم از سنگ بود
غرق وحشت سوت و كور و تنگ بود
ناله ميكردم وليكن بي جواب
تنشنه بودم تشنه ي يك جرعه آب
خسته بودم هيچ كس يارم نشد
زان ميان يك تن خريدارم نشد
هر كه آمد پيش حرفي راند و رفت
سورهي حمدي خواند و رفت
نه شفيعي نه رفيقي نه كسي
ترس بود و وحشت و دل واپسي
آمدند از راه نزدم دو ملك
تيره شد در پيش چشمانم فلك
يك ملك گفتا بگو نام تو چيست؟
آن يكي فرياد زد رب تو كيست ؟
اين گنهكار سيه دل بسته پر
نام اربابان خود يك يك ببر
در ميان عمر خود كن جستجو
كارهاي نيك و زشتت را بگو
گفتنم عمر خودت كردي تباه
نامه اعمال تو گشته سياه
ما كه ماموران حق داوريم
نك تو را سوي جهندم ميبريم
ديگر آنجا عذر خواهي دير بود
دست و پايم بسته در زنجير بود
نا اميد از هر كجا و دلفكار
ميكشيدندم به خفت سوي نار
ناگهان الطاف حق آغاز شد
از جنان درهاي رحمت باز شد
مردي آمد از تبار آسمان
نور پيشانيش فوق كهكشان
چشمهايش زندگاني مي سرود
درد را از قلب آدم مي زدود
گيسوانش شط پر جوش و خروش
در ركابش قدسيان حلقه به گوش
صورتش خورشيد بود و غرق نور
جام چشمانش پر از شرب طهور
لب كه نه سر چشمه ي آب حيات
بين دستش كائنات و ممكنات
خاك پايش تربت عرش برين
طره اي از گيسويش حبل المتين
بر سرش دستار سبزي بسته بود
در دلم مهرش عجب بنشسته بود
در قدوم آن نگار مه جبين
از جلال حضرت عشق آفرين
دو ملك سر را به زير انداختند
بال خود را فرش راهش ساختند
غرق حيرت داشتند اين زمزمه
آمده اينجا حسين فاطمه(س)
صاحب روز قيامت آمده
گوئيا بهر شفاعت آمده
سوي من آمد مرا شرمنده كرد
مهربانانه به رويم خنده كرد
گفت آزادش كنيد اين بنده را
خانه آبادش كنيد اين بنده را
اينكه اينجا اين چنين تنها شده
كام او با تربت من وا شده
مادرش او را به عشقم زاده است
گريه كرده بعد شيرش داده است
بارها بر من محبت كرده است
سينه اش را وقف هيات كرده است
اين كه مي بينيد در شور است و شين
ذكر لالائيش بوده يا حسين
ديگران غرق خوشي و هلهله
ديدم او را غرق شور و هروله
با ادب در مجلس ما مي نشست
او به عشق من سر خود را شكست
سينه چاك آل زهرا بوده است
چاي ريز مجلس ما بوده است
خويش را در سوز عشقم آب كرد
عكس من را بر دل خود قاب كرد
اسم من راز و نيازش بوده است
خاك من مهر نمازش بوده است
پرچم من را به دوشش مي كشيد
پا برهنه در عزايم مي دويد
اقتدا بر خواهرم زينب نمود
گاه مي شد صورتش بهرم كبود
بارها لعن اميه كرده است
خويش را نذر رقيه كرده است
تا كه دنيا بوده از من دم زده
او غذاي روضه ام را هم زده
اينكه در پيش شما گرديده بد
جسم وجانش بوي روضه مي دهد
حرمت من را به دنيا باس داشت
ارتباطي تنگ با عباس داشت
نذر عباسم به تن كرده كفن
روز تاسوعا شده سقاي من
گريه كرده چون براي اكبرم
با خود او را نزد زهرا مي برم
هر چه باشد او برايم بنده است
او بسوزد صاحبش شرمنده است
در مرامم نيست او تنها شود
باعث خوشحالي اعدا شود
در قيامت عطر و بويش مي دهم
پيش مردم آبرويش مي دهم
باز بالاتر به روز سرنوشت
مي شود همسايه ي من در بهشت
آري آري هر كه پا بست من است
نامه ي اعمال او دست من است
التماس دعا
يا حق...
ميلاد نور
روزی آمــــد نـــوری در غـــارِ حــرا
وقــت معــراج مـحـمـد( ص) شـــد روا
جبرئیل نازل شـد آنـوقـت پـیـــش او
گـفـت محمـد ( ص ) خالـقـت دادت نـدا
خــالـقـی کــز آفـریـــدت از عــلــق
هان محمد (ص) بعد از این حق کن صدا
گفـت که خـواندن مـن نمی دانم مَلَک
تــا کــه بــعـد از ایــن زِ رب آرم نـــوا
عـمـر خــود در گـلـه بـانـی بــوده ام
گـو بـه مــن آیـیـن خــوانـدن از خــدا
جبرئیل گفتا بخواند اینک تو نیک
خـالـقـت خـود گـویـد ایـن رسـم دعـا
کـن پـرسـتـش بعد از این خالق همی
آن خـدایـی را کـه نـیـسـت جـز او خدا
بعد از این دنیا گلستان می شود
روز مـعـراج مـسـلمـان می شود
بـر رسـول الله بُشد حـجـت تـمام
تـا کـه بـر مـشـرک کنـد آنک قیام
بـانک دعـوت بـهر اسـلام سر دهد
تـیـغ حــق بـر کـافــر آرد از نـیـام
مشـرکین و بـت پرستان آن زمـان
جمـلگی مست از شـراب و از حـرام
حـملـه ور گشـتند بـسوی نور حق
همچو خفاشان که دست گیرند زمام
غـافـل از آنـکه خداوند آگه است
بهر هر دانـی که کـفر گـستـرده دام
نـور رحـمت بـر بـدنها چون دمید
خائـنین خـواستـند شـفاعـت از امـام
حال که قـرنها بگذرد از این قیام
" گنجي" ذکر حق بگفت با این نظام
بعد از این دنیا گلستان می شود
روز مـعـراج مـسـلمـان می شود
محمد تقي گنجي واحد
التماس دعا
يا حق...
ميلاد نور
آری امـشب وقتِ وصـل آمد چنـین
همچو احمد (ص) زاده ای عین الیقین
مـادرِ گـیـتی بـدان شـد تـا ز خـلـق
آفـریـنـد نــور خــتــم الـمـرسـلـیـن
ساحران در گردِ هـم حسرت خوران
در مـعـاش و سِحر خود گشتند غمین
سحر و جادو و رادگر کی شـد بـکار
چـونـکـه آمد بـعـد از این روح الامین
دربِ رضوان را خـداونـد بـرگشـود
شـد عـیـان بـر مـسـلمـین اَسـرار دین
هـر کـه از بـهـر ورود بـر بــاغ حـق
کـرده سبـقــت بـر خـلایـق را قـریـن
چون شیاطین دیده بگشودند به رب
یک صدا گفتند غریب است این چنین
بعد از این دنیا گلستان می شود
روز مـعـراج مسـلمـان می شود
روزگاری رفت و گشت او یک جوان
یک جوانی سخت به کار و گلـه بان
عـمـرِ خــود را در کـمال ســادگـی
پـاک و طاهـر هـمـچـو داوود زمـان
خلـوتش را بـرگزیـد در کـوه طـور
خود نهان کرد از دو چشمِ کافران
رهـبران بـت پرست گفتنـد چرا
ای محمد تا بی کی گـردی نهان
میروی در گوشه ای خلوت کنـی
این روش اُفتد به ما اینک گـران
همـنشین شـو با خلایـق تا شوی
بعد از اندی همچو ما جزءِ سران
گفت نباشد دلنشین، سرور شدن
من دلم دادم بـه دشـتی بـیکران
بعد از این دنیا گلستان می شود
روز مـعـراج مسـلمان مـی شود
بازم سلام
اين هفته، هفته وحدت هست،ولي خداوكيلي ما اصلا وحدتي لااقل تو خودمون به وجود آورديم؟حتي خودمون هم از دستورات بزرگانمون اطاعت نمي كنيم.بابا چقدر بگن همه مسلموناي جهان بايد با هم متحد باشند؟چرا ما اصلا اهميت نمي ديم و بازم كار خودمون رو مي كنيم؟
به اميد روزي كه همه مسلموناي جهان با هم متحد بشيم و دل امام زمان خودمون رو شاد كنيم.
من هم ميلاد حضرت رسول اكرم(ص) و ميلاد حضرت امام جعفر صادق را به همه مسلموناي جهان تبريك و تهنيت عرض مي كنم.
اين شعري كه در پايين مي نويسم از سروده هاي آقاي گنجي هست،كه سعي مي كنم در اين هفه هر روز قطعه اي از اون را براتون بزارم.
ميلاد نور
آذرخــشی بـر زمــیـن آنـدم جـهـیـد
شـب چو روز روشـن تر و مَـه شـد سپيد
آسـمـان گـردیـده چـــون آئـیـنـه اي
صاف و روشن گویی خور گشتست پدید
مردومان در بهت و حیرت خلسه گون
نــور رحــمت بــر بـدنـهـاشــان دمـیـد
رقـــصـی از اَنــوار و الــوان در فــضـا
بــا نـسیـمــی شــعــر بــودن را وزیـــد
بـوی عـطـر آگـیـن زسـویِ خـانـه ای
مـاورای بـــوی هــر گـل پَــر کـشــیـد
آن زمـان گـلـهـا بـسـوی بـوی خوش
ســر فــرود آورده و گـشـتـنـد عـبـیـد
جـمـلـگی بـا عـطـر خود گـفتند خوشا
آن دلـی کـیــن گـفـتــۀ مــا را شـنـیــد
بعد از این دنیا گلستان می شود
روز معـراج مسـلمان مـی شود.