تبليغاتX
خاتون نيلوفری

صياد دلها

 عمليات بدر،شرق دجله،پنچ كيلومتري دشمن.صداي همه در آمده بود،فرماندهان ارتش،فرماندهان سپاه،كه«چرا صياد آمده اينجا؟ببريدش عقب.اين جا هر آن احتمال خطر هست.بيخ گوش دشمن كه جاي فرمانده نيروي زميني ارتش نيست.»  

خودش گوشش بده كار نبود.فرماندهان و نيروها هم ول كن نبودند.دست آخر بغلش كردند و به زور انداختندش توي قايق. 

پريد بيرون،با همان لباس نظامي و كلاه آهني و قمقمه و تجهيزات.شنا كنان،آمد به سمت ساحل. 

قرار بود بهش درجه ي سر لشگري بدهند.گفتيم:«خب به سلامتي،مباركه بابا.» خنديد،تند و سريع گفت:«خوش حالم،اما درجه گرفتن،فقط ارتقاي سازماني نيست.وقتي آقا درجه را بذارن رو دوشم،حس مي كنم ازم راضين.وقتي كه ايشون راضي باشن،امام عصر هم راضين.همين برام بسه.انگار مزد تمام سالهاي جنگ رو يك جا بهم دادن.» 

برگرفته از كتاب يادگاران صياد شيرازي،نوشته رضا رسولي 

 

روحش شاد

 

+ : نوشته شده توسط منتظر : یکشنبه بیست و یکم فروردین 1384 : ساعت 17:10 :