«انتظار»
فرصتي مي بايست تا كه در اوج فراق
يا كه در مستي شبهاي سجود سر به بالين رهش بگذاريم
و به تبيين ملذات ظهور با دو صد اختر عشق پردازيم
فرصتي مي بايست تا كه آدينه شبي در مهتاب
خسته از خواب شبانگه بي تاب با سر انگشت نياز
بي خبر از هر راز دست بر موي رخش بگذاريم
و به اشك مستي خفته در اين مستي
همچو طاير به خيال در پرواز بي هراس با صد ناز
بر بلنداي وجود بر نوك قله عشق
بانگ نامش به هزاران گوييم
تا كه گويد او باز در شميم خوش و عطر پرواز
كه به ليلا نه به ليلي با ناز
كه تو را مي خواهيم
كه تو را مي خواهيم
تو بيا مرهم شو
ايكه نامت همه عشق است و سجود
ايكه نامت همه عشق است و وجود
با ردايي به سپيدي برف تو بيا مرهم شو
چشم پر خون و دل مجنون را تو بيا مرهم شو
فر صتي مي بايست تا كه در اوج سكوت
يا كه در مستي شبهاي هبوط چشم به ديدار مهش بگذاريم
و به اميد شبي در مهتاب خسته از درد فراقش بي تاب
با دوصد راز و نياز بانگ المهدي(عج)و صاحب گوييم
و بگوييم يا رب
بر ظهورش فرجي تا زين حال
بوسه آريم به زمان بر آن خال
بوسه آريم به زمان بر آن خال
محمد تقي گنجي
التماس دعا
يا حق...
به نام خدا
«آدينه يعني حضور»
عشق را حسرتيست كه در زمان هجرت و فراق،دل را متالم ساخته و اشك حرمان غم و اندوه را بر روي غنچه نا شكفته وصال مي نشاند.غنچه اي كه هر آدينه مشرف به زيارت جمال باهرالنور آقا ابا صالح(عج)گرديده و عطر خوش وصلت را در فضاي غمبار فراق پراكنده مي سازد و روح را منبعث مي گرداند.
در روز آدينه زمان،زمان وجود است و عالم،عالم معني.زمان و عالمي كه خود منبعث وجود مقدسي است كه قداست در وجود ايشان معني يافته ومنزه مي گردد.
دل محمل خويش باز مي يابد و به سير در آفاق آدينه مي پردازد تا شايد خود را به جامه واصل ملبس ساخته و با واصلين اين روز محشور گردد.
در روز آدينه دل را خلوتيست شكوهمند،كه مرزوقين صيانت از اين خلوت را تنها و تنها در معاشقه با صاحب اين روز مي بينند و براي رسيدن به آن خود را از بند تعلقات و تمنيات دنيوي مي رهاند.
تن عالم صغير است و روح عالم كبير،آن گاه كه مقام يابيم و به ديار حبل المتين در آييم.
مهدي جان به تو كه آخرين احتجاج واهب العطياتي،سوگند كه مجاهدتم در راه خروج از حضيض مذلت به بار ننشست مگر آنگاه كه به بلاد مقدس آدينه در آمدم و بر كجاوه عشقت سوار گشتم.
مهدي جان نمي گفتم چرا كه از تو گفتن را نياموخته بودم و آنگاه كه آموختم گفتن يعني از تو گفتن،ديگر زبانم الكن بود و گناهان بي شمارم آن را محصور
خويش ساخته بود.نمي دانستم كه كهكشان وجود را اختر شبگرد و تابناكيست به نام مهدي كه كوير و برهوت دل را به زير انوار پر فروغ خويش كشانيده و بهاري مسيحايي بر انفاسش مي دمد و احيايش مي سازد.
نازنينا،به تو سوگند كه دل را شوق مرگ است تا شايد دم مسيحايي را باز بيند و چشم حياتش منور به جمال باهرت گردد.
مهدي جان آنجا كه سخن از مسالخ ذاكر و مذكور است كدامين ندائيست كه ذكر فرجت را در نزد ايراني منسوخ سازد و ذاكر را قومي ديگر بر شمارد،در صورتي كه نص صريح عشق را ايراني در طول هشت سال دفاع مقدس در منظور و منثور خويش سراييد و به اهل بيت تقديم داشت.
ما ذاكر و تو مذكور،اما كدامين است كه نداند تو خود ذاكري و ذكر عشاق خويش با اولياء و اوصياء مي نمايي.
كدامين است كه بر حرمان تو در زمان غياب صحه نگذارد و شوق ظهورت را براي نجات عالم بشريت كتمان نمايد.
مهدي جان قصه تنهايي ما و شوق گذشتن از بلاد سراسر خون آلود و غمگينانه فراق و هجرت،قصه ايست كه روايتگرش تويي و اين تنها بر تو سزاست و بس...
والسلام
محمد تقي گنجي واحد
التماس دعا
يا حق