امشب در آستانه رویش گلی به قدمت مهربانی مادر ، خدا غریب تر ، ماه روشن تر و ستاره ها دیدنی ترند.
امشب بانوی تمام قصه های خوب دنیا ، عشق را بر سر سجاده می نشاند.
و شب می شود یلدای عشق بی شک ...
امشب آینه ها تمام قد ، می ایستند برای نمایش حضور زنی که دنیا مانندش را به خود ندید.
امشب روی تمام گلبرگها شبنم می رقصد ، و حنجره طلایی گنجشگکان سرودی سر خواهند داد تا وسعت سبز سینه عشق...
امشب تمام مرغان مهاجر بر خواهند گشت ، چرا که قصه مهربانی انگشتان فاطمه در شب نشینی شان از دهان ماه پریده بود.
امشب رحم مادر تقدیر آبستن خوشبختی زمین و زمینیان است . و گام های کوچک دخترکی روی این کره خاکی گذارده می شود : سر آغاز فخر فروشی زمین بر همه زمان
دخترکی که با آمدنش روی تمام یاس های زمین را سفید کرد. و عطر یاس در زمان جاودانه شد.
دخترکی که تکان مژگان افسانه ای اش طوفان کرد و امواج دریاها به رقص در آمد.
دخترکی که روزی شد بانوی علی ، آرام و صبور : و مادر شد برای حسنین ،
به وسعت واژه مادر
از میان تمام دستان کوچکی که روزی سینه مادر را فشرد ، دستان کوچک دخترک شد آبروی عرش و فرش.
دستان کوچکی که ریسمان آل محمد را تا ابد کشاند:
پ . ن : این متن برای پست پارسالم بود ولی چون خودم خیلی دوستش دارم برای امسال هم گذاشتمش...
التماس دعا
یا حق...
امشب رها می شوید ام العباس ، از غم ودردِ کربلا و نادانی اهل الریا ، دیگر نمی خواهد همراه عبدالله بن عباس به کنار بقیع بروید ومرثیه عباس و عبدالله وجعفر وعثمان را بخوانید
(یا مَنْ رَأَى الْعَبَّاسَ كَرَّ عَلَى جَمَاهِيرِ النَّقَدِ وَ وَرَاهُ مِنْ أَبْنَاءِ حَيْدَرَ كُلُّ لَيْثٍ ذِي لَبَدٍ أُنْبِئْتُ أَنَّ ابْنِي أُصِيبَ بِرَأْسِهِ مَقْطُوعَ يَدٍ وَيْلِي عَلَى شِبْلِي أَمَالَ بِرَأْسِهِ ضَرْبُ الْعَمَدِ لَوْ كَانَ سَيْفُكَ فِي يَدِيْكَ لَمَا دَنَا مِنْهُ أَحَدٌ) وَ لَهَا أَيْضا (لا تَدْعُوِنِّي وَيْكِ أُمَّ الْبَنِينَ تُذَكِّرِينِي بِلِيُوثِ الْعَرِينِ كَانَتْ بَنُونَ لِي أُدْعَى بِهِمْ
وَ الْيَوْمَ أَصْبَحْتُ وَ لا مِنْ بَنِينَ أَرْبَعَةٌ مِثْلُ نُسُورِ الرُّبَى قَدْ وَاصَلُوا الْمَوْتَ بِقَطْعِ الْوَتِينِ تَنَازَعَ الْخِرْصَانُ أَشْلاءَهُمْ فَكُلُّهُمْ أَمْسَى صَرِيعا طَعِينَ يَا لَيْتَ شِعْرِي أَ كَمَا أَخْبَرُوا بِأَنَّ عَبَّاسا قَطِيعُ الْيَمِينِ)
نمی دانم شاید مرثیه بهانه بود به بقیع روی می بردید تا شکایت به درگاه خدا ببرید که بعد از حرمت شکستن فاطمه بنتِ محمد دیگر حریمی نمانده که این زاده حرم سراها بشکنند
بخواب مادر کافیست، دیگر نمی خواهد در عزای پسِرعزیزت حسین گریه کنید ،بخواب که رقیه منتظر است تا شما بیائید و در جنت جای رباب ام علی اصغر را پر کنید.
گویند به گونه ای مرثیه می خواندید که حتی اهل الریا نیز به گریه می افتادند آری این نمک ولایت است و شما فرزندانتان را با این نمک ،نان دادید.
حال عباس شما،مانند بانویش فاطمه (س)برای حمایت از ولایت جان در کف می گیرد ،می بینید مادر خوب آموزش دادید توقعی جز این نیست فرزندانی دلیر که زاده مادری از قبیله بنی کلاب هستند، آری پاسداری وظیفه نوادگان ابوالمجْل حزّام بن خالد است و شاعر حق می گوید که:
آید به جهان اگر حسین دگری هیهات برادری چو عباس آید
نامتان زیباست و شما بخاطر زیباترین موجودات زمین از این زیبائی چشم پوشی کردید .
فاطمه ،دور از آتش، آری مادر شما ،فاطمه بنت محمد ،فاطمه ام علی ،نمی دانم قاعده این فاطمیون چیست که همه به دور شمع ولایت می گردند شاید قواعد همه در خود امیر مومنان معنی می شود نه خطا بود گفته ام این جذبه ولایت است که فاطمیون را جذب می کند .
گریه کنید ام البنین فقط شما می توانید هم سرائی مناسبی برای زینب باشید زینب شور گرفته کربلا را زمزمه می کند وشما آرام وای حسینم ،وای پسرم ،وای غریبِِ تشنه لبم را می گوئید.
آخر این چه عشق بازیست که شما سراغ از پسرتان نمی گیرید ودر پی ولی امر وامیر مومنانتان هستید نمی دانم شاید در آن خانه علی (ع)،عطر فاطمه، شما را نیز مجنون ولایت کرده است و حال به خود بتابید که این جنون را به فرزندانتان نیز آموختید
وفات (ام البنین) مادر عزیزترین فرزندان زمین در نزد فاطمه بنت محمد را تسلیت عرض می کنم.
التماس دعا
یا حق...
فاطمه و چادر خاکی ، علی وسکوت ، چه کسی باور دارد "ام ابیهای" محمد اینگونه به خاک بغلتد وپسر خردسالش در حال پاک کردن چادر خاکی مادر باشد ، آری سکوت علی برای اصحاب وفادار یاد آور نبی مکرم اسلام است که می فرمودند : یا علی اگر بعد از من دست به شمشیر ببری چیزی از دین حتی نامش باقی نخواهد ماند
و باز سکوت....
این خدای سکوت کیست؟
آیا فاتح خیبر در بین پیل مردان ،ریزنده خون کافران در احد وبدر نیست.
درست است صبورترین مرد زمین، حال در گوشه ای نشسته و حرکات محبوبه اش را چه شکیبا می نگرد و در آمال خود روزهای خوب گذشته را مرور می کند ، روزهائی که همه درب های ورود به مسجد بسته شده بود الا درب خانه فاطمه و رسول الله هر روز به بضعه خود سلامی و...
وای محمدا، کسای یمانی را بیاور دیگر همه حریم ها شکسته شده مگر بعد از پهلوی ...
نه نه نه کافیست ، مگر عقل از سر به در برده اید آخر از بهر چه گریه می کنید ای جماعت کم عقل؟!؟
از بهر زنی که در کوچه یادگار پدرش را غصب کردند وسپس با کینه ای از شکست ها وخونهای ریخته شده در جنگ های احد وبدر و دلی آکنده از نفرت محمد آنچنان به گوشش ...
ادامه ندهید ،ادامه ندهید که همان یک روز کافیست که حسن نوجوان یک شبه جوان ، نه پیر ، نه اشتباه کردم بمیرد ،خطا نیست اگر بگویم حسن را جعده جگر به تشت نکرد و ام الفتنه دستور تیر باران جنازه اش را نداد حسن در بین کوچه های غربت زده مدینه تیر باران شد ، حسن یک شبه هزار سال برای مادرش مُرد و فقط این درد را شیعه منتظر می داند و بس ....
حال بیائید جنازه عزیزترین یادگار را در سکوت، آرام تدفین کنیم . آرام باش زینب جان در غم مادر جوانت ، پدر بازوانت را گرفته حسن وحسین نگاهشان به شماست ، قدمها را آرام بر می دارند ، آرام می گریند که عقیله بنی هاشم نرنجد ولی شاید فردائی باشد که .......
وبدانید زینب تعلیم می بیند واین تعلیم ولایت است که مادر به دختر ودختر ...آری رقیه هم از عمه خود آموزش ولایت مداری می بیند.
زینب در بین خیمه های آتش گرفته از همان چیزی دفاع می کرد که فاطمه در کوچه محسنش را فدایش کرد
واینست آموزش ولایت.......
وبدانید ای اهل عالم که لعن بر قاصبان فدک که بهانه ای بود برای شکستن حریم قرب اللهی، همان لعن به تمامی ظالمان عالم است.
چراکه اگر در کوچه حریم شکسته نمی شد دیگر عباس با خیالی راحت دستش را فدا می کرد ودیگر دل ناگران گوشوار از گوش دریدن نبود وخدا می داند بدعتی در دین نهادند که ناموس خدا را اِرباً اِربا نمایند.
لعنه الله علی قوم الظالمین

غسل آئینه
بُرد در شـب پـیـکـری هـمـرنـگ شـب بعدازآن شب،نام شب شد ننگ شب
شسته دست از جان،تن جانانه شست شمع شد ، خاکستر پروانه شست
روشنانـش را فـلـک خــامـــوش کــرد ابرها را پنبـه هــای گـــوش کـــرد
تا نبیـنـد چـشـم گـردون ، پـیـکــرش نشنود تا ضجّـه های هـمـســرش
هم مدینه سینهای بیغم نـداشـت هم دلی بیاشک وخون، عالم نـداشت
نیست در کس طا قت بـشـنیـدنـش با علی یا رب چه شـد ؟ با دیدنش
درد آن جان جهان ، از تـن شـنـیــد راز غسل از زیر پـیـراهـن شـنــیــد
جان هستی گشته بود از تن جدای نیستی میخواست،هـستی ازخدای
دست دست حق چو بر بازو رسید آنچنان خم شد که تا زانو رســیـــد
دست و باز و گفـتـگـوهـا داشــتـنــد بـهـر هــم ، بـــاز آرزوهــا داشـتـنـــد
دست ، از بازوی بشکـسـتـه خـجـل بازو از دستی که شد بسته خجـل
بـا زبـان زخــم ، بــازو ، راز گــفــت دست حق،شد گـوش و آن نجوا شنفت
سیـنـــه و بـــازو و پــهلـــو از درون هر سه بر هم گریه میکردند خـون
گفت بازو ، من که رفتم خونـفشان تو ، یـدالله ، فــوق ایـدیـهـم ، بــمــان
راز هستی در کفن پیـچـیـده شــد لالهای با یاسمن پــوشــیــده شــد
التماس دعا
یا حق...